دوشنبه 18 خرداد 1405
خانهیادداشت و تحلیلفردوسی، فرّ و نشان ایران

فردوسی، فرّ و نشان ایران

سال‌هاست که در کنار کودکان و نوجوانان نشسته‌ام و برایشان از فردوسی گفته‌ام؛ از مردی که نه فقط داستان گفت، بلکه جان یک ملت را در واژه‌هایش دمید. من، سال‌های زیادی از عمرم را میان کتاب‌ها، کلاس‌های شاهنامه‌خوانی، نگاه‌های مشتاق کودکان و پرسش‌های بی‌پایان نوجوانان گذرانده‌ام. و هر بار، بیش از پیش باور کرده‌ام که فردوسی تنها یک شاعر بزرگ نیست؛ او فرّ و نشان ایران است.

وقتی کودکی با نام فردوسی آشنا می‌شود، وقتی دست کوچکش را در دست رستم و سیاوش و تهمینه می‌گذارد، من تغییر را در چشمانش می‌بینم. این تغییر یک اتفاق ساده نیست. نوعی بیداری است؛ یک روشن شدن آرام در عمق وجود. سال‌هاست که به چشم دیده‌ام: کودکانی که شاهنامه می‌خوانند، اغلب عزت نفس بالاتری دارند. آن‌ها به گونه‌ای دیگر می‌ایستند، حرف می‌زنند و به جهان نگاه می‌کنند. گویی تکیه‌گاهی محکم‌تر یافته‌اند. گویی ریشه‌هایشان، اندکی عمیق‌تر در خاک هویتشان فرو رفته است.

شاهنامه پر از قهرمان است؛ اما قهرمانانی که تنها با شمشیر و زور تعریف نمی‌شوند. رستم پهلوان است، اما پهلوانی‌اش بیش از بازوان نیرومند، در راستی و جوانمردی است. سیاوش شاهزاده است، اما زیبایی‌اش در پاکی و پایبندی به پیمان است. تهمینه همسر مردی بزرگ است، اما جلوه‌اش در خِرد و شهامت است. کودکان وقتی با این چهره‌ها روبه‌رو می‌شوند، معنای تازه‌ای از قدرت را می‌آموزند؛ قدرتی که در درون است، نه در ظاهر. این همان چیزی‌ست که عزت نفس را می‌سازد.

بارها شده که شاگردی از من پرسیده: «چرا باید شاهنامه بخوانیم؟»

پاسخم همیشه یک جمله ساده بوده:

«چون شاهنامه آینه ماست.»

وقتی کودک در این آینه نگاه می‌کند، چهره خود را در امتدادی هزارساله می‌بیند. درمی‌یابد که از کجا آمده، به چه سنتی تعلق دارد، و چه ارزش‌هایی نسل به نسل به او رسیده است. این شناخت، عشق به وطن را طبیعی و بی‌اجبار در دل او می‌رویاند. وطن برای او یک مفهوم انتزاعی و دور نیست؛ وطن همان داستان‌هایی است که با آن رابطه عاطفی برقرار کرده، همان پهلوانانی که الگو گرفته، همان زیبایی‌هایی که ستوده است.

فردوسی چنین می‌نویسد:

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

همین دو واژه ساده ـ جان و خرد ـ کافی است تا جهان فکری فردوسی را نشان دهد. شاهنامه کتاب جنگ و هیاهو نیست؛ کتاب فرّ و شکوه است، کتاب خرد است، کتاب هویت است. در شاهنامه، ایران سرزمینی است که زیبایی دارد، بزرگی دارد، اما بیش از هر چیز فرّ دارد. این «فرّ» همان فروغی است که یک ملت را استوار نگه می‌دارد. همان چیزی است که هیچ تند‌بادی نمی‌تواند خاموشش کند.

وقتی می‌گویم شاهنامه «نشان معتبر ایران» است، از سر اغراق نیست. هر ملت نشانی دارد که در سختی‌ها به آن پناه می‌برد؛ یک ریشه، یک سند، یک تکیه‌گاه. برای ما، یکی از مهم‌ترین این تکیه‌گاه‌ها شاهنامه است. فردوسی با سرودن شاهنامه، هویت ایرانی را نه فقط حفظ کرد، بلکه آن را از نو زنده کرد. برخی کتاب‌ها تاریخ را ثبت می‌کنند، اما شاهنامه روح تاریخ است.

بارها دیده‌ام که وقتی کودکی وارد نوجوانی می‌شود و هنوز با شاهنامه خو دارد، آن پیوند درونش قوی‌تر می‌شود. او دیگر تنها خواننده داستان نیست؛ وارث یک جهان است. همین وراثت است که در وقت بحران معنا پیدا می‌کند. نوجوانی که از کودکی با هویت ملی بزرگ شده باشد، در روزهای دشوار سردرگم نمی‌ماند. می‌داند که خانه‌اش کجاست، ریشه‌اش چیست، و چه مسئولیتی بر دوشش است. ما نمی‌توانیم از جوانان انتظار داشته باشیم که در لحظه‌های مهم به داد وطن برسند، اگر از کودکی بذر عشق و پیوند را در دلشان نکاشته باشیم.

تربیت ملی از کلاس‌های حفظ و شعار نمی‌گذرد؛ از قصه می‌گذرد. از صدای گرم مادر یا مربی که می‌نشینند و داستان ایرج، آرزوهای زال، دلاوری رستم و وفاداری گیو را برای کودک می‌گویند. کودکان با داستان تربیت می‌شوند؛ با احساس. شاهنامه هم پر از احساس است: عشق، وفا، خرد، راستی و شجاعت. کودک وقتی این‌ها را در دل داستان لمس می‌کند، هویت را زندگی می‌کند، نه اینکه حفظ کند.

گاهی برخی می‌پرسند: «آیا امروز هنوز شاهنامه لازم است؟»

برای من پاسخ روشن است:

بله، امروز بیش از همیشه.

در جهانی که هویت‌ها در هم می‌ریزند، مرزها در خیال‌ها کمرنگ می‌شوند و کودکان با هزار تصویر و پیام متناقض روبه‌رو هستند، شاهنامه می‌تواند همان ستون محکم باشد که کودک را در برابر طوفان حفظ کند. کودکی که خودش را می‌شناسد، کمتر گم می‌شود.

من سال‌هاست که در کلاس‌ها، در جمع‌های کوچک و بزرگ، دیده‌ام که شاهنامه چگونه آینده یک کودک را تغییر می‌دهد. آن‌ها قوی‌تر حرف می‌زنند، با اعتماد بیشتری انتخاب می‌کنند، و حس تعلقشان به این خاک عمیق‌تر می‌شود. فردوسی تنها گذشته را نجات نداد؛ آینده را هم ساخت. و امروز ما می‌توانیم این میراث را دوباره به کودکانمان هدیه کنیم.

در پایان، تنها یک آرزو در دل دارم:

کاش هر کودک ایرانی، پیش از آنکه بزرگ شود، داستانی از فردوسی بشنود.

کاش رستم و سیاوش و زال و رودابه، دوستان کودکی او باشند.

کاش این فرّ و شکوه ایرانی، همچون چراغی در جانشان روشن شود.

زیرا هویت ملی از کودکی آغاز می‌شود؛

و اگر از کودکی ببالد، در بزرگسالی شکوفا می‌شود؛

در لحظه‌های دشوار، به داد وطن می‌رسد؛

و این همان میراثی است که فردوسی برای ما گذاشته است.

بهنوش بساک کاظمی

مقالات مرتبط

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

محبوب ترین

نظرات اخیر